درس گرفتن از اشتباهات؛ چرا در زندگی دچار اشتباه‌های تکراری می‌شویم؟

زندگی کردن به عنوان یک انسان یعنی تجربه اشتباه‌های ریز و درشت. این ماجرا به خودی خود چیز بدی نیست. چون مستقیم‌ترین مسیر برای یاد گرفتن از دل اشتباه کردن می‌گذرد؛ اما حتی اشتباه کردن هم دو چهره خوب و بد دارد. چهره خوب اشتباه کردن در همان یادگیری چیزهای جدید نهفته است؛ ولی چهره بد آن در تکرار کردن اشتباه‌های قدیمی و درس نگرفتن از خطاهای گذشته پنهان گشته است.

در این گفتار به دنبال درس گرفتن از اشتباهات هستیم. می‌خواهیم راه‌هایی را پیدا کنیم که با به کار بستن آنها خودمان را از حلقه اشتباه‌های تکراری نجات دهیم.

انسان باید آن‌قدر بزرگ باشد که اشتباهات خود را قبول کند، آن‌قدر باهوش باشد که از آنها سود ببرد و آن‌قدر قوی باشد که آنها را اصلاح کند.

john-c-maxwell

جان سی. مکسول

» چرا تکرار اشتباه‌های قدیمی چیز بدی است؟

ما به عنوان یک موجود هوشمند، مدام در حال یادگیری هستیم. حتی اگر خودمان هم مراقب این موضوع نباشیم باز هم ذهنمان به صورت ناخودآگاه این کار را برای ما انجام می‌دهد. وقتی دچار یک اشتباه تکراری می‌شویم، یعنی چیزی از آن یاد نگرفته‌ایم و این یعنی زمان، انرژی، تلاش و حتی پولمان در معرض خطری قرار می‌گیرد که می‌توانستیم به راحتی از آن جلوگیری کنیم. این ماجرا باعث می‌شود که به جای پیشرفت کردن درجا بزنیم و سر و کله هیچ تغییر مثبتی در حوالی ما پیدا نشود!

» چند راهکار ساده اما کاربردی برای درس گرفتن از اشتباهات

راهکارهایی که در ادامه به شما معرفی می‌کنیم می‌توانند تاثیر خوبی در جلوگیری از تکرار خطاها و درس گرفتن از اشتباهات داشته باشند. بیایید نگاهی به این پیشنهادها بیندازیم:

راه اول: به دنبال کشف الگوی خطاهای خودتان باشید

نکته جالب در مورد ما آدم‌ها این است که حتی خطاهایمان هم شکلی قابل کشف دارند. اجازه بدهید بیشتر برایتان توضیح بدهیم. چیزی که باعث می‌شود ما به جای درس گرفتن از اشتباهات خود، ناخواسته در پی تکرارشان باشیم، گیر افتادن در الگوی چند خطای محدود اما قدرتمند است. در واقع، ما هر بار به دنبال انجام خطاهای جدید نیستیم.

اگر در هر لحظه چنین آگاهی داشتیم می‌توانستیم با سرعت باور نکردنی رشد کنیم. مشکل این است که ذهن ما به شدت طرفدار راحتی است و نمی‌خواهد با تجربه کردن چیزهای جدید یا در نظر گرفتن گزینه‌ها دیگر، انرژی ما را هدر بدهد. به همین دلیل، ترجیح می‌دهد که ما در برخورد با موقعیت‌های مشابه یک نوع رفتار تحلیل شده را بروز دهیم. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم.

نویسنده‌ای را تصور کنید که با خودش قرار می‌گذارد هر روز بیش از ۵۰۰۰ واژه از کتاب جدیدش را بنویسد؛ آیا او موفق می‌شود؟ البته که نه! چون حداکثر واژه‌هایی که این فرد تاکنون در طول یک روز نوشته، کمتر از ۲۰۰۰ واژه است. در واقع، او هندوانه بزرگی را برداشته است. البته این بدان معنا نیست که نمی‌تواند؛ اما ذهن وی با به دام انداختن این نویسنده در یک خطای بسیار ماهرانه او را از رسیدن به این هدف جدید که به احتمال زیاد، سرشار از اشتباه‌های تازه است باز می‌دارد. اما چگونه؟ برایتان خواهیم گفت.

هر تصمیم گیرنده‌ای ممکن است اشتباه کند. اما تفاوت میان انسان‌ها در علت اشتباه‌ها و تکرار نکردن آنها نهفته است.

Ray-Dalio

ری دالیو، کارآفرین

» وقتی ذهن به شکلی آگاهانه ما را در حلقه اشتباه‌های تکراری گیر می‌اندازد

در روز اول، نویسنده ماجرای ما تمام تلاشش را می‌کند تا به آن ۵۰۰۰ واژه برسد. چون می‌خواهد در طول یک ماه با نوشتن ۱۵۰۰۰۰ واژه، دفتر کتاب جدیدش را ببندد و آن را به ناشر تحویل دهد. در این بین، نویسنده طمع می‌کند! او با خودش حساب و کتاب می‌کند که اگر به جای ۵۰۰۰ واژه ۷۰۰۰ واژه بنویسد می‌تواند زودتر کتابش را تمام کند. در پایان روز وقتی نویسنده به تعداد واژه‌هایی که نوشته نگاه می‌کند می‌بیند که آنها هنوز به ۲۰۰۰ واژه هم نرسیده‌اند!

چه شد؟ چرا ماجرا به جای بهتر شدن بدتر شد؟ نویسنده ماجرای ما یک الگوی خطا دارد که آن را در تمام اقدام‌های جدیدش به صورت ناخودآگاه اجرا می‌کند. توانستید آن خطا را کشف کنید؟ بله درست است. خطای نویسنده، «طمع» او است. نویسنده به جای قدم به قدم افزایش تعداد واژه‌های روزانه‌اش، طمع می‌کند و ذهنش را به چالش می‌کشد. ذهن او هم با دیدن سختی کاری که نمی‌تواند حجم انرژی مورد نیاز برای آن را تخمین بزند، فرار را به قرار ترجیح می‌دهد! در نتیجه، نویسنده نه تنها نمی‌تواند پیشرفت کند بلکه از راندمان قبلی خود هم به چند پله پایین‌تر سقوط می‌کند!

با این حساب برای درس گرفتن از اشتباهات، ابتدا باید الگوی اشتباه‌های خودمان را شناسایی کنیم تا بتوانیم به موقع، چاره‌ای برایشان بیندیشیم.

» چگونه الگوی خطاهای خودمان را کشف کنیم؟

اولین نکته‌ای که باید در مورد الگوی خطاها بدانیم این است که ذهنمان به شکلی حرفه‌ای آنها را از دید ما فیلتر می‌کند. به همین دلیل است که گاهی حتی خودمان هم نمی‌فهمیم که چرا یک ماجرای ناخوشایند و تکراری، مرتب برای ما اتفاق می‌افتد! انگار که تمام اطرافیانمان برای انجام دادن آن رفتار ناراحت کننده با هم قول و قرار گذاشته‌‌اند. در این جور مواقع که گویا هیچ چیزی سر جای خودش نیست، باید در وجود خودمان به دنبال مقصر بگردیم و کاری کنیم که مچ ذهنمان را گیر بیندازیم! اما چگونه؟ به این پیشنهادها نگاهی بیندازید:

  1. قبل از همه، یقه خودتان را بگیرید

وقتی صحبت از خطا کردن می‌شود، ذهن ما خیلی زود خودش را دست بالا می‌گیرد و می‌گوید: «اصلا به من هیچ ارتباطی نداره! اگر فلان مشکل به وجود اومده حتما تقصیر دیگران، شرایط موجود، اوضاع مملکت و حتی آب و هوا است!» در نتیجه، به شکلی جالب و خیره کننده ما خودمان را از حلقه متهمان تمام ماجراهای زندگی‌مان بیرون می‌کنیم.

این در حالی است که اگر ویژگی «مسئولیت پذیری» را در خودمان تقویت کرده بودیم می‌دانستیم که دست‌کم، باعث و بانی ۹۹ درصد از ماجراهای زندگی‌مان خود محترممان هستیم! اگر با این دید به زندگی‌مان نگاه کنیم، می‌توانیم مسیر پیشرفت را برای خودمان بسیار هموارتر سازیم. چون کسی که خودش را بشناسد و از زیروبم رفتارهایش خبر داشته باشد می‌تواند راهی برای راه آمدن با خودش و افزایش راندمانش پیدا کند. در این بین، درس گرفتن از اشتباهات، یکی از کوچک‌ترین مزیت‌های چنین ماجرایی به شمار می‌رود.

همیشه مراقب اشتباه دوم باشید. چون اشتباه اول، حق شما است.

Anton-Chekhov

آنتون چخوف
  1. خودتان را تعقیب کرده و آگاهانه در دام پردازش سه گانه ماجراها بیفتید

یکی از راه‌های ساده برای گیر انداختن ذهنمان و کشف خطاهایی که از دیدتان پنهان می‌مانند، نوشتن است! برای این کار باید یک دفترچه کوچک برای ثبت تجربه‌هایتان تهیه کنید. البته مراقب باشید. حساب این دفترچه از دفترچه خاطرات سوا است. چون قرار نیست آن را با چیزهایی مانند: «امروز فلان کار رو کردم، بهمان چیز را خوردم و …» پُر کنید. این دفترچه قرار است به مخزنی برای «پردازش سه گانه اشتباهات» شما تبدیل شود. اتفاقی که درون آن می‌افتد در کنار هم قرار گرفتن چندین و چند کلکسیون از اشتباه‌های تحلیل شده است. اجازه بدهید این ماجرا را با یک مثال برایتان توضیح دهیم.

یک مشکل را در نظر بگیرید؛ مثلا با شخص مهمی قرار ملاقات دارید و می‌خواهید پروژه بزرگی را به او بسپارید. شما آدم خوش قولی هستید به همین دلیل ۱۰ دقیقه زودتر در محل قرار حاضر می‌شوید و منتظر می‌نشینید؛ اما او بعد از ۴۵ دقیقه آن هم وقتی که شما در حال رفتن هستید پیدایش می‌شود. ماجرا را همین جا نگه می‌داریم و از شیوه رفتار شما با او فاکتور می‌گیریم. چون چیزی که به آن نیاز داریم در همین بخش نهفته است. برای کشف الگوی خطای خود و اینکه اصلا بهترین شیوه برخورد در آینده چه می‌تواند باشد باید ماجرایی که برایتان رخ داد را به سه بخش تقسیم کنید. به این ترتیب که ابتدا یک خلاصه خیلی کوتاه از ماجرا می‌نویسید؛ مثلا:

  • منتظر شدن سر قرار و دیر آمدن فردی که می‌خواستم مسئولیت فلان کار را به او بسپارم.

حالا باید صادقانه در مورد احساس خود در آن لحظه هر چه به ذهنتان می‌رسد را یادداشت کنید؛ مثلا بنویسید:

  • داشتم از عصبانیت منفجر می‌شدم! این آدم اصلا مسئولیت سرش نمی‌شود. من را ۴۵ دقیقه پشت میز کاشت. کار کردن با چنین افرادی عاقبت خوبی ندارد. وقتم کاملا تلف شد!

در گام سوم که حکم تیر نهایی را دارد باید در مورد آن ماجرا از دریچه دیگری فکر کرده و نتیجه را بنویسید؛ مثلا:

  • شاید آن فرد در طول مسیر با مشکلی غیر قابل پیش‌بینی روبه‌رو شده است و به همین دلیل نتوانسته خودش را به موقع برساند.

البته مثالی که ما زدیم بسیار ساده است و در مورد تفسیر هم به یک نمونه بسنده کردیم. ولی شما می‌توانید با صرف زمان بیشتر به تفسیرهای جالب‌تری برسید. نکته مهم این است که دقیقا در همین تفسیر نهایی، کلید کشف خطاهای پنهان شما قرار دارد.

» گنجی ارزشمند که در پردازش سه گانه ماجراها نهفته‌ است

شاید بپرسید: «درس گرفتن از اشتباهات چه ربطی به پردازش سه گانه ماجراها دارد؟» همان‌طور که کمی قبل با هم گفتیم، ما بسیاری از خطاهای خود را بر اساس یک الگوی تکراری انجام می‌دهیم. این بدان معنی است که جایی در وجود ما عادت‌هایی پنهان شده‌اند که برایمان دردسرهایی قابل پیگیری می‌سازند!

وقتی ماجراهایی از این دست را تحلیل می‌کنیم، شیوه تفکر قدیمی خودمان را به چالش می‌کشیم و در بسیاری از موارد می‌فهمیم که اگر کمی در آن ماجرا عمیق‌تر می‌شدیم، می‌توانستیم با یک واکنش متفاوت، نتیجه‌ای دیگر را برای خودمان به وجود بیاوریم. فکرش را بکنید اگر ما با تمرین کردن این توانایی را پیدا کنیم که قبل از واکنش نشان دادن، به جنبه‌های دیگر یک ماجرا هم بیندیشیم زندگی‌مان چقدر فرق می‌کرد. در کمترین حالت، دری از خرد و حکمت به روی ما گشوده می‌شود که قدرت تغییر زندگی‌مان را در دستانش نگه داشته است.

https://arshiyan.com/blog/wp-content/uploads/2020/04/frequency-banner.gif

» راه دوم: خطای خودتان را زیر ذره‌بین تحلیل ببرید

فقط کشف کردن الگوی خطاها یا جمع کردن آنها در یک دفترچه نمی‌تواند یک تنه جلوی اشتباه‌های ما قد علم کند. ما برای تغییر این وضعیت و شکستن حصار اشتباهاتمان باید آنها را تحلیل کنیم. بهترین و ساده‌ترین راه برای این کار، پرسیدن سوال از خودمان است. به این پرسش‌های پیشنهادی نگاهی بیندازید:

  • چرا این اشتباه را انجام دادم؟
  • خودم چه نقشی در این اشتباه داشتم؟
  • این اشتباه چه ضررهایی به من زد؟
  • از این اشتباه چه چیزی یاد گرفتم؟
  • چه فرصتی در این ماجرا پنهان شده است؟
  • کمبود چه مهارت یا اطلاعاتی من را به سمت انجام این اشتباه سوق داد؟
  • برای پر کردن خلا این مهارت یا اطلاعات چه کارهایی را باید انجام دهم؟

وقتی این‌گونه اشتباه‌های خودمان را زیر ذره‌بین می‌بریم این قدرت را پیدا می‌کنیم که تعداد اشتباه‌های تکراری را در زندگی خود به حداقل برسانیم. گذشته از این، به فردی تبدیل می‌شویم که از اشتباه، پلی به سمت موفقیت‌های بسیار بزرگ می‌سازد.

هر اشتباهی نشان‌دهنده این است که وقت آن رسیده چیز جدید یاد بگیری؛ چیزی که از قبل آن را نمی‌دانستی.

tony robbins

رابرت کیوساکی

 

» راه سوم: یک خوش‌بین باهوش باشید

خوش‌بینی ویژگی بسیار خوبی است. افرادی که خوش‌بین هستند شادتر و سالم‌تر از بقیه زندگی می‌کنند؛ اما در این بین باید مراقب باشید که خوشبینی‌تان هوشمندی شما را نشانه نرود. چون در این صورت نسبت به موقعیت‌هایی که رنگ و بوی خطا می‌دهند دچار بی‌تفاوتی می‌شوید و حتی ممکن است که پای بی‌خیالی یا تنبلی هم به این ماجرا باز شود. به دنبال این ماجرا، ذهنتان تمام نشانه‌هایی که شما را به یاد خطاهای گذشته می‌اندازد و باعث درس گرفتن از اشتباهات می‌شوند را از جلوی دیدگانتان حذف می‌کند. شاید این مورد را تجربه کرده باشید که گاهی دچار اشتباهی بسیار ساده و خنده‌دار می‌شوید که انجام آن را از خودتان بعید می‌دانستید. در این جور وقت‌ها می‌توانید جایی در میان خوش‌بینی‌تان به دنبال متهم بگردید.

» راه چهارم: از یک سوراخ دو بار گزیده نشوید

وقتی در مورد درس گرفتن از اشتباهات حرف می‌زنیم، نباید خودمان را درگیر شکل و شمایل یک اشتباه کنیم و مراقب باشیم که دقیقا در حلقه همان نوع ویژه از اشتباه گیر نیفتیم. در واقع، چیزی که مهم است ریشه آن اشتباه یا حتی قالب اصلی آن است. به این ماجرا مانند یک جعبه نگاه کنید. اگر کمی رنگ یا حتی کاغذ دم دستتان داشته باشید می‌توانید یک جعبه را به چندین و چند شکل متفاوت دربیاورید؛ اما در هر صورت، باز هم شما فقط یک جعبه دارید. در مورد اشتباه‌ها هم همین‌طور است. نباید اجازه بدهید که شکل و شمایل جدید یک اشتباه قدیمی، شما را گول بزند و دوباره یک اشتباه تکراری را مرتکب شوید.

» از اشتباه کردن نترسید

شاید با وجود تمام مراقبت‌هایی که از خودمان می‌کنیم، تمام پاییدن‌ها و چهارچشمی مراقب بودن‌ها باز هم در دام یک اشتباه تکراری بیفتید. در این جور مواقع، آن هم بعد از این همه تلاشی که کردید نباید خودتان را به باد سرزنش بگیرید. یادتان باشد، شما آخرین سنگری هستید که شخصیت درونتان به آن پناه می‌برد. پس برای خودتان نقش یک مربی دلسوز، پدر یا مادری مهربان و حتی یک دوست بسیار صمیمی را بازی کنید. اگر برای وجودتان فرمانده خوبی باشید، توانایی هدایت ارتش ذهن و روحتان را به دست خواهید آورد.

در حقیقت، انسان بودن به همین تلاش‌ها، زمین خوردن و دوباره بلند شدن‌ها و یکدندگی تا رسیدن به مقصد معنا می‌شود. پس اگر هزار بار زمین خوردید، برای بار هزار و یکم دستتان را روی زانوهایتان بگذارید و دوباره بلند شوید. چون یک دنیا زندگی، انتظار قدم‌های شما را می‌کشد. اجازه ندهید حتی یک ثانیه آن هم از چنگتان در برود.

» حالا نوبت شما است

به عنوان یک تمرین، یکی از اشتباه‌های خودتان را در نظر بگیرید، ترفند پردازش سه گانه را در مورد آنها انجام دهید و پاسخ تمرینتان را در کامنت‌ها بنویسید. حتما در انتهای کامنت، دلیل اتفاق افتادن ماجرا را روش کنید.

 

به اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *