هر کدام از ما یک محدوده درونی داریم که در حالت معمولی، پا را از آن فراتر نمی‌گذاریم. این مرز درونی به احساس ما گره خورده است و هر گاه در اثر انجام کاری، ناخواسته به این مرزهای ذهنی فشار بیاوریم، حجمی بزرگ از ترس، نگرانی و ناتوانی بر ما هجوم می‌آورد. این در حالی است که تنها راه برای پیشرفت کردن و رسیدن به تمام چیزهایی که اکنون نداریم عبور کردن از این مرز درونی است.

در این گفتار به دنبال راه‌هایی می‌گردیم تا به شکلی از مرزهای تعریف شده ذهنی خودمان عبور کنیم یا دست‌کم آنها را گسترش دهیم. اگر مدت‌ها است که برای رسیدن به خواسته‌هایتان دست دست می‌کنید، حتما تا پایان این ماجرا با ما همراه باشید. شاید شما هم به گسترش مرز درونی‌تان نیاز داشته باشید.

ما برای متحول کردن دنیای خود به جادو نیاز نداریم. چون تمام قدرت لازم برای این کار در درون خودمان وجود دارد.

J-K-Rowling.jpg

جی. کی. رولینگ، نویسنده

» چگونه مرز درونی خودمان را ناپدید کنیم؟

تمام ماجرای توانستن یا نتوانستن ما در محدوده‌‌ ذهنمان رخ می‌دهد. با این حساب، اگر بتوانیم در این بخش‌ تغییری مثبت به وجود بیاوریم، توانایی تغییر مرزهای درونی‌مان را هم پیدا خواهیم کرد. برای این کار باید از دو بخش وارد عمل شویم. در ادامه این مقاله، کارمان را با این بخش‌ها آغاز خواهیم کرد.

» بخش اول: ذهنیت خودتان را گردگیری کنید

ذهنیت ما، ترکیبی از باورها و فرضیه‌های عمیق وجودی است که درباره خودمان، عملکردمان، توانایی‌‌ها، شایستگی‌ها و تمام چیزهای شدنی و ممکن در جهان داریم. این موارد در کنار هم، واکنش ما در مورد چیزهای گوناگونی که در زندگی با آنها روبه‌رو می‌شویم را تعیین می‌کنند. با این حساب، اگر می‌خواهیم چیزی در زندگی‌مان تغییر کند باید تکلیفمان را با پایه‌های مرزساز ذهنی‌مان روشن کنیم. در اولین قدم به سراغ باورها می‌رویم و چند راه برای تغییر آنها پیدا می‌کنیم:

  1. باورهایتان را شناسایی کنید

برای مبارزه کردن با هر چیز ابتدا باید آن را بشناسید. باورهای ذهنی شما نیز از این ماجرا سوا نیستند. بنابراین، قبل از هر کاری نظر خودتان را در مورد موضوعی که می‌خواهید تغییری واقعی در مورد آن به وجود بیاورید به شکلی فهرست‌وار پشت سر هم ردیف کنید. در این بخش اصلا مهم نیست که شما از باورتان خوشتان می‌آید یا نه. شاید حتی با دیدن آن ناراحت هم بشوید.

چون هدفمان آشنا شدن با باورهایی است که در پس‌زمینه ذهن ما مشغول آتش سوزاندن، ساخت مرز درونی و کار خرابی کردن هستند. اجازه بدهید مثالی برایتان بزنیم. موضوع یادگیری یک کار جدید را در نظر بگیرید. شاید وقتی نظر ذهنتان را در این باره بپرسید، با چنین پاسخ‌هایی روبه‌رو شوید:

  • دوست ندارم کار جدیدی یاد بگیرم، خیلی دردسر داره
  • من وقت ندارم
  • باید با کلی چیز جدید سروکله بزنم که اصلا هیچ ایده‌ای در موردشون ندارم
  • دوست ندارم وقتم رو با چیزهایی تلف کنم که معلوم نیست عاقبتشون چی میشه
  • دیگه از من گذشته که بخوام کار جدیدی رو شروع کنم. من فقط باید روی کاری که الان بلدم متمرکز بشم
  • و ….

تمام این باورهای منفی، سدهایی ذهنی هستند که کارشان از ایجاد مرزهای ذهنی گذشته و دیوارهایی قطور، پیرامون تمام راه‌های جدید می‌سازند.

https://arshiyan.com/blog/wp-content/uploads/2020/02/arshiani-sho.gif

  1. حقیقت را به ذهنتان نشان دهید

خوب، حالا باید به سراغ گام دوم برویم و کمی در مقابل باورهای ذهنی‌مان و مرز درونی که برایمان ساخته‌ است حاضر جوابی کنیم. برای این کار باید در مقابل هر بهانه‌ای که ذهنمان برایمان دست و پا می‌کند یک «چرا» بیاوریم و تا رسیدن به یک دلیل قانع کننده دست از پرسیدن بر نداریم. بیایید این کار را با یکی از نمونه‌هایی که آوردیم امتحان کنیم:

  • من برای یاد گرفتن یک کار جدید وقت ندارم!

چرا وقت ندارم؟

  • چون باید هر روز سر کار برم.

خوب، بعد از ظهر که دیگه سر کار نیستم. چرا بازم میگم وقت ندارم؟

  • چون بعد از ظهر می‌خوام استراحت کنم.

برای استراحت کردن دو ساعت هم کافیه. پس بقیه وقتم چی؟

  • بقیه‌اش رو می‌خوام فیلم ببینم!

یعنی هر روز زندگی من باید خلاصه بشه تو کار کردن، خونه اومدن، فیلم دیدن، خوابیدن و دوباره روز از نو! پس کی پیشرفت کنم؟ کی زندگی من تغییر کنه؟ کی اونی بشه که می‌خوام؟!

  • پس چیکار کنم؟ فیلم نبینم؟

مطمئنم اگه برنامه‌ریزی کنم می‌تونم هم فیلم ببینم هم برای انجام کار جدیدم وقت داشته باشم.

بعد از این گفتگو، مشخص شد که ریشه یکی از داغ‌ترین بهانه‌های ما برای انجام یک کار جدید، نداشتن برنامه‌ریزی است. استفاده کردن از الگوی پرسش و پاسخ با خودتان، نکته‌های بسیار جالبی را برایتان روشن می‌کند. اما کار ما هنوز تمام نشده است. حالا و پس از کشف ریشه مشکل، باید به سراغ گام سوم برویم.

  1. باور جدیدتان را بسازید

ساختن باور، راحت‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنید. برای انجام این کار باید کمی در مقابل خودتان بایستید و چیزی که می‌خواهید را به او بقبولانید. اجازه بدهید این بار هم مثال قبلی‌مان را پی بگیریم. اگر خاطرتان باشد، باور قبلی فرضی ما این بود: «من وقت ندارم کار جدیدی یاد بگیرم». پس از پرسش و پاسخی که با خودمان به راه انداختیم به این نتیجه رسیدیم که اگر برنامه‌ریزی درستی داشته باشیم می‌توانیم زمان کافی برای تفریح کردن و یاد گرفتن کار جدیدمان را داشته باشیم. پس باور جدید ما چیزی شبیه به این می‌شود:

  • با برنامه‌ریزی می‌تونم کار جدیدی رو با همین زمان فعلیم یاد بگیرم و توی اون موفق بشم.

خوب، حالا ما باور تازه خودمان را ساختیم و با این کار، بذر کوچکی را در بستر ذهنمان کاشتیم. این بذر برای رشد کردن، ریشه دواندن و تبدیل شدن به یک درخت تنومند به مراقبت ما نیاز دارد. برای اینکه بتوانیم از باور جدیدمان در مقابل باورهای قدرتمند قدیمی‌مان محافظت کنیم باید چند کار را انجام دهیم:

  1. لجباز باشیم و در پاسخ به نمی‌توانم‌های ذهنمان یک می‌توانم تحویلش دهیم

وقتی ذهنمان با یک باور جدید روبه‌رو می‌شود، نسبت به آن موضع می‌گیرد. البته حق هم دارد. چون به خوبی می‌داند که باورها در نهایت به یک رفتار تبدیل می‌شوند و اگر ذهنمان مراقب نباشد این امکان وجود دارد که ما به وسیله رفتارهای خودمان به خودمان آسیب بزنیم. به ذهنتان حق بدهید اما جلوی آن کم نیاورید. چون شما می‌دانید که این باور جدید قرار نیست به ضررتان تمام شود.

با این حساب، هر بار که ذهنتان چیزی شبیه به «من وقت ندارم» را تحویلتان می‌دهد در پاسخ به او چیزی شبیه به «چرا خوب هم دارم اما باید برنامه‌ریزی کنم» را بگویید. شاید مجبور شوید این بازی را بارها و بارها تکرار کنید اما در نهایت، ذهنتان تسلیم می‌شود و در آن هنگام او است که می‌گوید: «چرا خوب هم وقت داری!»

  1. آستین‌هایتان را بالا بزنید و در میدان عمل به ذهنتان امکان‌پذیر بودن باور جدید را ثابت کنید

ذهن ما از تماشای نتیجه کارها، چیزهای زیادی یاد می‌گیرد و این یادگیری را به یک باور تبدیل می‌کند. بنابراین، اگر می‌خواهید امکان‌پذیر بودن یک کار را به ذهنتان ثابت کنید باید در عمل هم به او نشان دهید. بیایید به مثال قبلی‌مان باز گردیم. در آن مثال، ما می‌خواستیم کار تازه‌ای را شروع کنیم اما ذهنمان به ما هشدار می‌داد که وقتش را نداریم. بنابراین، باید تمام همتمان را به کار بگیریم و در عمل به ذهنمان نشان دهیم که می‌توانیم با برنامه‌ریزی کردن به نتیجه‌ای که می‌خواهیم برسیم.

دروغ بزرگ این است که ما محدود هستیم. تنها محدودیت‌هایی که داریم، محدودیت‌هایی هستند که به آنها اعتقاد داریم.

Wayne-Dyer

وین دایر

» بخش دوم: به دروغ‌هایی که می‌شنوید توجه نکنید

گاهی برای شکستن مرز درونی خودمان باید در مقابل دروغ‌هایی که خودمان به خودمان می‌گوییم یا حتی درو‌غ‌هایی که دیگران به خوردمان می‌دهند ایستادگی کنیم. اما این دروغ‌های مرزساز چه هستند؟ بیایید آنها را با هم بررسی کنیم:

دروغ اول: هوش شما هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند

این یک دروغ بزرگ است. دانشمندان زیادی با کمک تحقیقات علمی اثبات کرده‌اند که اولا، هوش بشر چیزی نیست که بتوان آن را در قالب اعداد اندازه‌ گرفت و دوما هوش انسان‌ها در طول زندگی‌شان همگام با تجربه‌ها و چیزهایی که یاد می‌گیرند تغییر می‌کند. در واقع، بشر به همین ترتیب، تمدن را به وجود آورد. اگر بر اساس خط‌کشی‌های محدود و غیر علمی مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها و موسسه‌های آموزشی، شما فردی کم‌هوش به شمار می‌روید ابدا نباید این دروغ بزرگ را باور کنید.

در واقع، مشکل از آنها است که نمی‌توانند نوع هوش شما را شناسایی کنند و چون معیاری برای این اندازه‌گیری ندارند، خیلی راحت، صورت مسئله را پاک می‌کنند و شما را فردی کم‌هوش صدا می‌زنند. یادتان باشد، هرگز نباید خودتان را در قالب چند عدد تعریف کنید. انسان‌ها سرشار از پیچیدگی هستند.

هنوز هیچ‌کس نمی‌تواند ابعاد گسترده توانایی‌های ذهنی بشر را اندازه‌گیری کند. خودتان بگویید، از انسان‌هایی که تا این اندازه ناآگاه هستند، باید انتظار داشته باشید که کار بزرگی مانند اندازه‌گیری هوش دیگران را به درستی درک کرده و آنها را دسته‌بندی کنند؟ لطفا با این حرف‌ها به خودتان و خلقت بی‌نظیرتان توهین نکنید.

دروغ دوم: هر اشتباه، یک شکست است

ما معمولا خودمان را با سنگ محک اشتباه‌هایمان و دیگران را با سنگ محک پیروزی‌هایشان قضاوت می‌کنیم. به این ترتیب که هر اشتباهی از ما سر بزند، خودمان را سرزنش کرده و تا مدت‌ها آن را به چماقی ترسناک برای امتحان نکردن چیزهای جدید تبدیل می‌کنیم؛ اما وقتی از دیگران سخن می‌گوییم، فقط به پیروزی‌ها و موفقیت‌هایشان نگاه می‌کنیم و با خودمان می‌اندیشیم که آنها در تمام طول مسیرشان یک دانه اشتباه هم نکرده‌اند. در حالی که این چنین نیست.

هر کسی در مسیر رسیدن به اهدافش یا امتحان کردن چیزهای جدید با مجموعه‌ای از آزمون و خطاها دست و پنجه نرم می‌کند تا اینکه در نهایت، شیوه راه رفتن در آن مسیر را یاد می‌گیرد. پس، نباید از اشتباه‌هایتان یک مرز درونی تنگ به نام شکست برای خودتان بسازید و توانایی قدم برداشتن را در وجودتان از بین ببرید. اشتباه‌ها شکست نیستند. آنها تنها راه شما برای کشف مسیرهای تازه به شمار می‌روند.

دروغ سوم: دانستن، قدرت است

شاید به دلیل همین دروغ باشد که بیشتر مردم خودشان را به آب و آتش می‌زنند تا به هر ترتیبی که شده در یک رشته دانشگاهی پذیرفته شوند. چون به خیال خودشان قبول شدن در دانشگاه و خواندن چند کتاب می‌تواند به آنها قدرت دهد. اما چیزی که بیشترمان نمی‌دانیم این است که «توانستن، قدرت است.» هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید دانستن، حتما به توانستن منتهی می‌شود. چون مسیر دانایی فقط در میان کتاب‌ها محدود شده است.

 شما هرگز نمی‌توانید با دانستن اینکه مولکول آب از چه بخش‌هایی تشکیل شده است تشنگی خودتان را برطرف کنید. این ماجرا تنها زمانی به نتیجه می‌رسد که شما از جایتان بلند شوید و برای خودتان یک لیوان آب بریزید. بنابراین، اگر می‌خواهیم به قدرت واقعی برسیم باید دانایی را در عمل به تصویر بکشیم. این بدان معنی است که مرز درونی ناتوانی را بشکنیم و راهی برای عملی کردن دانسته‌هایمان پیدا کنیم. قدم گذاشتن در این مسیر است که دروازه‌های تغییر واقعی در زندگی خودمان و حتی دیگران را باز می‌کند.

دروغ چهارم: یاد گرفتن چیزهای جدید به سن و سال شما بستگی دارد

این خنده‌دارترین دروغی که همه به یکدیگر می‌گوییم. اگر قرار بود یادگیری بشر در قالب تعداد گردش‌های زمین به دور خورشید محدود شود، نسل انسان هزاران سال پیش از میان می‌رفت. در حقیقت، بسیاری از چیزهایی که اکنون می‌دانیم در نتیجه تلاش خستگی ناپذیر افرادی است که فراتر از عددهای محدود کننده سن و سال، پیوسته در حال یادگیری و کشف کردن بوده‌اند. پس این دروغ بزرگ را باور نکنید و در هر سن و سالی که هستید، تا جایی که می‌توانید چیزهای جدید را یاد بگیرید.

دروغ پنجم: باید به انتقاد دیگران توجه کنیم

بیایید قبل از هر چیز «نقد کردن» را به زبان ساده تعریف کنیم. انتقاد کردن به این معنا است که عده‌ای پس از مشاهده رفتار عده‌ای دیگر، لب به سخن می‌گشایند و نظر خودشان را با صدای بلند اعلام می‌کنند. این تمام ماجرایی است که در اصطلاح به آن نقد کردن می‌گویند. عده‌ای آن را کاری پسندیده و عده‌ای دیگر مانعی برای قدم برداشتن دیگران معنا می‌کنند. هیچ‌کدام از این‌ها مهم نیست.

مردم حرف زیاد می‌زنند. این اصلا مهم نیست. تو باید ببینی که چطور عمل می‌کنند!

رابرت گرین

در کمال تعجب، تمام کسانی که مدام در حال نقد کردن رفتار و افکار دیگران هستند، در زندگی‌شان هیچ کار جالب و جدیدی انجام نداده‌اند. چون تمام وقت مفیدشان را برای ایراد گرفتن از این و آن به هدر داده‌اند. در نتیجه، نباید به انتقاد دیگران نسبت به کارهای خوبی که در حال یادگیری و امتحان کردنشان هستید، توجه کنید. تا زمانی که با کارتان به خودتان، دیگران و محیط زیست آسیبی نمی‌رسانید، گوشتان را بدهکار هیچ نقد مخربی نکنید.

دروغ ششم: شما یا نابغه به دنیا می‌آیید یا نمی‌آیید

«توماس ادیسون» می‌گوید: «نبوغ، چیزی نیست به جز یک درصد فکر بکر و ۹۹ درصد عرق ریختن». خوب، به من بگویید اگر کسی آن یک درصد نبوغ را از زمان تولد داشته باشد آیا قانونی وجود دارد که بگوید او حتما در زندگی‌اش آدم موفقی خواهد شد؟ خیر! چنین چیزی وجود ندارد. گذشته از این، تمام انسان‌ها، حتی کسانی که فکر می‌کنند هیچ استعدادی ندارند، با گوهری قدرتمند در وجودشان پا به این دنیا گذاشته‌اند.

اگر هنوز نتوانسته‌اید گوهر وجودتان را کشف کنید، دلیلی نمی‌شود که خودتان را نادان در نظر بگیرید یا بدتر، منتظر زمانی بمانید که کسی از راه برسد و نبوغ شما را کشف کند. باید تا زمانی که زنده هستید و نفس می‌کشید هر آنچه در توان دارید را به کار بگیرید و به سراغ همان ۹۹ درصد تلاش بروید. بدون تردید، تلاش شما بی‌پاسخ نمی‌ماند و راه خودتان را جایی فراتر از مرز درونی‌تان پیدا خواهید کرد.

» مرز درونی خوب، مرز درونی بد

یادتان باشد، هر چیزی در این جهان به دلیل محکمی ایجاد شده است. وجود مرز درونی در انسان‌ها هم دلیل‌های زیادی دارد که یکی از آنها محافظت کردن از جان و روحیه‌مان است که به طور خودکار به محض قرار گرفتن در خطر، آژیرش را به صدا درمی‌آورد. پس، داشتن مرز درونی، چیز بدی نیست. بلکه حتی یک موهبت است؛ اما ما باید کاری کنیم که کنترل ابعاد این موهبت، همچون موم در دستانمان قرار بگیرد و به معنای واقعی در خدمت ما باشد.

https://arshiyan.com/blog/wp-content/uploads/2020/11/more-reading.png

به اشتراک گذاری