‏۷ درس مهمی که در کتاب “تختخوابت را مرتب کن” نهفته بودند

بودا می‌گوید: «فکر کن همه انسان‌های زمین از تو بهتر و روشن‌فکرتر هستند. در آن صورت تمام آنها به معلم تو تبدیل می‌شوند.» اگر این جمله را بر سردر ذهن خود بچسبانیم، معلم‌های شگفت‌انگیزی را از سرتاسر جهان پیدا می‌کنیم که درس‌های بزرگی را به رایگان و با جزئیات در اختیار ما قرار می‌دهند.

در آن هنگام، موفقیت ما به این بستگی پیدا می‌کند که به عنوان یک شاگرد چقدر تکالیفمان را خوب انجام می‌دهیم. در این گفتار به سراغ درس‌های مهم کتاب «تختخوابت را مرتب کن» از «ویلیام. اچ. مک ریون» می‌رویم. با ما همراه باشید.

هنگامی که خودمان را غرق در مشکلات می‌بینیم، باید با صدای بلند آواز بخوانیم، لبخند بزنیم، اطرافیانمان را بلند کنیم و به آنها امید بدهیم که فردایی بهتر وجود خواهد داشت.

William-McRaven

ویلیام. اچ. مک ریون

درس اول: عادت‌ها هر چه کوچک‌تر باشند، قدرتمندتر هستند

عادت‌ها بسیار قدرتمند هستند. این موضوع به ویژه در مورد عادت‌هایی که قدرتشان را دست‌کم می‌گیریم و آنها را بسیار کوچک می‌پنداریم بیشتر خودش را نشان می‌دهد.

چون ما روشی که در برخورد با کارهای کوچک پی می‌گیریم را بی ‌برو‌ برگرد در مورد کارهای بزرگ هم پیاده می‌کنیم. با این تفاوت که کارهای بزرگ، آثار بسیار بزرگ‌تری را روی زندگی شخصی و کاری ما پیاده می‌کنند. لازم نیست به چیزهای عجیب و غریب فکر کنید.

اجازه بدهید چند مورد را برایتان مثال بزنیم:

  • رها کردن کفش‌ها به صورت نامرتب و تابه‌تا جلوی درب به جای جفت کردن و گذاشتن در جاکفشی
  • رها کردن فنجان چای یا قهوه در هر جایی که هستیم
  • نبستن درب کمد، کابینت و حتی پارکینگ
  • نامرتب بودن کمد و قفسه شخصی در حد بازار شام
  • سازماندهی نکردن فایل‌های رها شده در درایو کامپیوتر
  • مرتب نکردن تختخواب
  • و …

مشکل ما این است که در بیشتر موارد، این کارهای کوچک را به عنوان یک عادت بد در نظر نمی‌گیریم. در حالی که انجام این کارها، درست مثل نشانه‌های یک بیماری – مثلا سرماخوردگی – هستند.

وقتی به آنها اهمیت ندهیم یعنی اجازه داده‌ایم که مشکل ما بزرگ و بزرگ‌تر شود و تا جایی پیش برود که همه ابعاد زندگی‌مان را درگیر کند. اگر سر کلاف این کارهای کوچک را بگیریم، می‌توانیم به علت اصلی آنها برسیم. اجازه بدهید یک مورد را با هم موشکافی کنیم.

تصور کنید که کارهای ما بوی بی‌نظمی می‌دهند. مثلا دیر سر کار می‌رسیم اما واقعا برایمان اهمیتی ندارد. چون با خودمان فکر می‌کنیم همین که هشت صبح با هدف رفتن به سر کار از خواب بیدار شده‌ایم از سر رئیسمان هم زیاد است!

به دنبال همین ماجرا، جواب مشتری را سربالا می‌دهیم، پروژه‌هایمان را یکی‌درمیان انجام می‌دهیم، از زیر انجام بسیاری از کارها شانه خالی می‌کنیم، عاشق غر زدن هستیم و از نظر خودمان همیشه کمتر از چیزی که لیاقتش را داشتیم دریافت کرده‌ایم.

اگر از چند قدم دورتر به این ماجرا نگاه کنیم، کودکی را می‌بینیم که مجبور به انجام کاری شده است که اصلا آن را دوست ندارد. در واقع، رفتارهای او نوعی اعتراض به وضع موجود هستند. می‌توان از این بی‌میلی در انجام کار، خودمتشکر بودن و بی‌نظمی دو نتیجه گرفت:

  1. ما کارمان را دوست نداریم
  2. هدفی در زندگی‌مان نداریم

نقطه مشترک هر دو حدس ما نداشتن یک «چرای قدرتمند» در زندگی است. این موضوع می‌تواند هر کسی را به سمت بیهودگی سوق می‌دهد. شاید بهتر باشد به جای جنگیدن با کارمان و انجام این اعتراض‌های کوچک بیهوده، با خودمان یک جلسه خصوصی بگذاریم و تکلیفمان را با زندگی‌مان روشن کنیم.

درس دوم: کارهای کوچک را به خوبی کارهای بزرگ انجام دهید

ذهن ما مانند یک تیم بسیار حرفه‌ای و مجهز، تمام کارهایی که در طول روز انجام می‌دهیم را فیلم‌برداری و تحلیل می‌کند. سپس نتیجه آن را در دو پوشه ساده قرار می‌دهد:

  1. پوشه موفقیت
  2. پوشه شکست

برای ذهن ما، کوچکی یا بزرگی کارها اهمیتی ندارد. چون آن‌قدر قدرتمند ساخته شده است که می‌تواند از پس محال‌ترین کارها هم بربیاید. چیزی که برای ذهن ما اهمیت دارد، پیروزی یا شکست ما در انجام این کارها است.

به همین دلیل است که انجام درست کارهای کوچک بسیار اهمیت دارند. چون ذهن ما آنها را هم در یکی از دو پوشه موفقیت یا شکست طبقه‌بندی می‌کند. اگر خوب به خودمان نگاه کنیم می‌بینیم که تعداد کارهای کوچکی که در طول یک روز انجام می‌دهیم بسیار زیاد هستند.

این بدان معنی است که ما فرصت‌های زیادی برای داشتن یک زندگی سرشار از انگیزه و موفقیت را با دست‌های خودمان به ورطه نابودی می‌کشانیم. در حالی که می‌توانیم از پتانسیل این کارهای کوچک برای قدرتمندتر شدن روحیه و توان ذهنی خود نهایت استفاده را ببریم.

پس از همین امروز، سعی خود را بر این بگذارید که تمام کارهای کوچک خودتان را عالی انجام داده و فهرستی بلند بالا از موفقیت را به ذهنتان تحویل دهید.

به قول «رابرت کیوساکی»:

«اگر قرار است در زندگی‌تان شکست بخورید نباید این موضوع بر سر انجام یک کار کوچک باشد. شکست شما باید به هنگام انجام کارهای بزرگ و حتی خیلی بزرگ‌تر باشد. اگر می‌خواهید زندگی‌تان را تغییر دهید، حق ندارید کوچک شکست بخورید.»

درس سوم: فردا وجود ندارد، امروز تمامش کن

شعارهای بیهوده‌ای مانند: «فردا تمامش می‌کنم» نیروی اقدام کردن را از چنگمان درمی‌آورند. اگر بخواهیم خیلی واقع‌بینانه به موضوع نگاه کنیم این فردایی که انجام کارمان را به آن حواله می‌کنیم، هنوز به وجود نیامده است، شاید اصلا به وجود نیاید و از آن ترسناک‌تر، شاید ما در آن فردا حضور نداشته باشیم.

پس، تمام چیزی که اهمیت دارد این است که با امروزمان و فرصتی که اکنون در دست داریم چگونه رفتار می‌کنیم. وقتی چنین دیدگاهی داشته باشیم، به درونمان بازمی‌گردیم و ذهن خود را وادار می‌کنیم که به جای پرسه زدن در گذشته و آینده به زمان حال بازگردد.

این موضوع باعث می‌شود که با پتانسیل‌های درونی‌مان و چهره‌ای فوق‌العاده قدرتمند از خودمان آشنا شویم. آن هنگام است که می‌فهمیم بسیار قدرتمندتر و بزرگ‌تر از چیزی هستیم که همیشه فکرش را می‌کردیم.

درس چهارم: وقتی یک تیم باشید، قوی‌تر می‌شوید

به عنوان یک انسان، بیشتر ما دوست داریم که فردی قوی، کاردان، همه‌‌فن‌حریف و دانا باشیم. شاید این موضوع از آنجا آب می‌خورد که فکر می‌کنیم داشتن این ویژگی‌ها و عالی بودن در انجامشان از ما یک فرد حرفه‌ای می‌سازد.

اما در حقیقت، انسان‌ها موجوداتی اجتماعی هستند. تمدنی که امروز در آن زندگی می‌کنیم در نتیجه تلاش یک نفر ایجاد نشده است. ذهنی که اکنون داریم و تفکری که از آن دم می‌زنیم نتیجه هزاران سال تفکر جامعه بشری است.

پس وقتی واقعا یک فرد حرفه‌ای هستیم که بتوانیم در قالب تیم‌ها و گروه‌های مختلف عملکردی عالی از خودمان نشان دهیم. در آن صورت است که در جهت واقعی سرشت خود قدم برداشته‌ایم و پاداش این حرکت، دستیابی به پیروزهای بزرگ و جهانی خواهد بود.

گذشته از این، وقتی به عنوان عضوی از یک تیم، زندگی و کار می‌کنیم، یاد می‌گیریم که در زمان‌های بحرانی از یکدیگر حمایت کنیم، به کمک یکدیگر بشتابیم و سختی‌ها را در کنار هم سپری کنیم. می‌توان این ویژگی را مهم‌ترین علت زنده ماندن انسان‌ها روی زمین به شمار آورد.

شما به تنهایی از پس پارو زدن برنمی‌آیید. کسی را پیدا کنید تا زندگی خود را با آن قسمت کنید. تا جایی که امکان دارد دوست پیدا کنید و هرگز فراموش نکنید که موفقیت شما در گروی موفقیت دیگران است.

William-McRaven

ویلیام. اچ. مک ریون

درس پنجم: شما مهم هستید نه چیزهایی که به شما نسبت می‌دهند

شاید چنین جمله‌هایی را شنیده باشید:

  • از وقتی پولدار شد، اخلاقش تغییر کرد. او قبلا آدم دست و دل بازی بود!
  • قدرت، او را به فرد فاسدی تبدیل کرد. او قبل از این موضوع، فردی باوجدان بود.
  • نمی‌دانم چرا تازگی‌ها این‌قدر با حرف‌هایم مخالفت می‌کند. او قبلا خیلی حرف‌شنو بود!

در نظر کسانی که تماشاچی زندگی هستند، چیزهایی مانند قدرت، ثروت یا آشنایی با افراد دیگر نخستین و مهم‌ترین دلیل تغییر انسان‌ها هستند. اما در این میان، نکته مهمی که از نظرها پنهان مانده این است که واقعا تغییری در آن افراد یا حتی خودمان رخ نداده است.

در واقع، ما فقط چیزی که بودیم را نشان داده‌ایم. شاید فردی که سال‌ها آن را در پستوخانه ذهنمان پنهان کرده بودیم، در نظر بقیه چندان خوب و قابل قبول نباشد. اما این همان خود واقعی ما است. شاید بهتر باشد به جای سرکوب کردن خود واقعی‌مان و به راه انداختن نمایشی دروغین از کسی که نیستیم، خودمان را خیلی راحت‌تر به دیگران نشان دهیم.

نباید از برچسب‌های زشت و زیبایی که دیگران به ما نسبت می‌دهند خوشحال یا ناراحت شویم. چون آنها به اندازه درکی که دارند دیگران را نشانه‌گذاری می‌کنند. مثلا آنهایی را که بی‌چون‌و‌چرا به حرف‌هایشان گوش می‌دهند یا خواسته‌های خود را برای آنها فدا می‌کنند، در دسته خوب‌ها و کسانی که برای خودشان زندگی می‌کنند و اهمیتی به حرف آنها نمی‌دهند را در دسته بدها قرار می‌دهند.

به قول «شکسپیر»: «چیزی به عنوان خوب یا بد وجود ندارد. مگر اینکه تفکر انسان آن را این‌گونه بسازد.» پس حتی اگر از خود واقعی‌تان راضی نیستید، می‌توانید روی آن کار کنید تا به فردی که دوست دارید باشید تبدیل شوید. اما هرگز خودتان را به خاطر شادی دیگران فراموش نکنید. به همان اندازه که دیگران حق دارند شاد و خوشحال زندگی کنند، شما هم این حق را دارید.

درس ششم: به دنبال عدالت نباشید؛ در عوض، بهترین خودتان را به نمایش بگذارید

افراد زیادی هستند که سنگ عدالت را به سینه می‌زنند. برای آنها زندگی در این جهان وقتی خوب و شاد است که همه به طور مساوی از همه‌چیز بهره‌مند شوند. اما در زندگی واقعی عدالتی وجود ندارد. بنابراین بیهوده است که زندگی خود را متوقف کرده و تمام عمرمان را در انتظار کسی یا کسانی سپری کنیم که با ما عادلانه رفتار کنند یا عدالت ذهنی ما را در جهان به وجود بیاورند.

شاید شما از نظر تحصیلات یا تجربه، بسیار بهتر از کسی باشید که اکنون با پارتی‌بازی سمت مدیریت را از آن خود کرده است. شاید شما لیاقت بردن آن جایزه، شرکت در آن همایش بین‌المللی، آشنا شدن با فرد مورد علاقه‌تان یا حتی ثروتی که حقتان است را داشته باشید.

اما اگر عدالتی که به دنبالش هستید اجرا نشود چه؟ می‌خواهید تمام عمرتان منتظر بمانید؟ می‌خواهید دست از کار کردن، تلاش برای ساخت یک زندگی بهتر و به دست آوردن فرصت‌های تازه‌تر بکشید تنها به این دلیل که فکر می‌کنید در این زندگی ناعادلانه حتما کسی پیدا می‌شود که حقتان را بخورد و شما را از جایی که باید باشید بیرون بیندازد؟

آیا به این فکر کرده‌اید که خود شما بخشی از دلیل ایجاد ناعدالتی هستید؟ شما با تلاش نکردن، محافظت نکردن از ایده‌هایتان، ندیدن فرصت‌هایی که درست جلوی چشمانتان بودند، کم‌کاری، بی‌انگیزگی و حتی ناآگاهی‌تان باعث ایجاد ناعدالتی می‌شوید. شاید بهتر باشد به جای اینکه تمرکزتان را روی اجرای عدالت بگذارید، تلاش کنید که توانایی‌هایتان را بالاتر ببرید و از نظر ذهنی و حتی جسمی به فردی قوی‌تر تبدیل شوید.

در این صورت می‌توانید از خودتان، رویاهایتان و فرصت‌هایی که تنها برای شما ایجاد شده‌اند محافظت کنید و به این راحتی‌ها میدان را به فرد دیگری واگذار نکنید.

گاهی وقت‌ها مهم نیست که شما چقدر سخت تلاش می‌کنید یا چه مقدار خوب هستید. چون ممکن است بدون کسب پیروزی به انتهای داستان برسید. شکایت نکنید. این مسئله را به بخت و اقبال خود ربط ندهید. بایستید، به آینده نگاه کنید و به جلو پیش بروید.

William-McRaven

ویلیام. اچ. مک ریون

 

درس هفتم: مزرعه ذهنتان را بیل بزنید تا به شجاعت برسید

شجاعت، گوهری نایاب است. نه به این علت که در قلبمان وجود ندارد. برعکس، این گوهر درخشان از همان روز اول تولدمان مثل دیگر هدیه‌هایی که با خود به زمین آورده‌ایم در وجودمان سوسو می‌زند. در واقع، شجاعت نایاب است چون ما می‌ترسیم از آن استفاده کنیم. دقیقا به همین دلیل، در زندگی خود دچار دردسرهای زیادی می‌شویم.

مثلا وقتی شجاعت زدن حرف خودمان را نداریم دیگران به جای ما حرف می‌زنند. وقتی شجاعت گرفتن تصمیم‌های مهم زندگی‌مان را نداریم، دیگران به جای ما این تصمیم‌های مهم را می‌گیرند

. وقتی شجاعت مقابله با فرد زورگو را نداریم، حق خود را بدون آنکه برایش مبارزه کنیم به فرد دیگری می‌دهیم. در واقع، هر بار که شجاعت را در جیبمان نگه می‌داریم، فرصتی عالی به ترس‌هایمان می‌دهیم تا به راحتی ما را شکست دهند.

 شاید تنها راه چاره برای نابودی این چرخه باطل، خارج شدن از دایره امنی باشد که برای خودمان ساخته‌ایم. ما باید ریسک انجام کار جدید را بپذیریم و چراغ شجاعت را در وجودمان روشن کنیم.

آن هنگام است که می‌فهمیم چه پتانسیل‌ها، قدرت‌ها و امکاناتی را در وجودمان داشته‌ایم اما آنها را به بهانه ترس‌ها یا تحلیل بیش‌از‌اندازه موقعیت‌ها به جایی نامعلوم تبعید کرده بودیم. اقدام کردن با وجود ترس‌ها شاه‌کلیدی است که همه قفل‌ها را باز می‌کند.

https://arshiyan.com/blog/wp-content/uploads/2020/02/arshiani-sho.gif

تماشای نمونه‌هایی واقعی از خودمان

در جهان، افراد زیادی وجود دارند که تجربه‌های گوناگونی را از سر گذرانده‌اند. تفاوت آنها با کسانی که فقط حرف می‌زنند در این است که آنها تجربه‌هایشان را زندگی کرده‌اند. به همین دلیل، حرف‌هایشان می‌تواند بخش‌های خاموش وجود ما را بیدارتر کند.

در واقع آنها نمونه‌هایی برای اثبات توانایی‌های خفته در تک‌تک انسان‌ها هستند. آنها به ما نشان می‌دهند که اگر بخواهیم می‌توانیم بسیار بزرگ‌تر، قدرتمندتر و قوی‌تر از چیزی باشیم که اکنون هستیم. به قول «رونالد آزبورن»: «تا زمانی که کاری فراتر از مهارتی که قبلا به دست آورده‌اید انجام ندهید، هرگز رشد نمی‌کنید.» با این حساب، آماده یک شروع واقعی و همه‌جانبه هستید؟

  • نظر شما چیست؟
  • کدام یک از هفت درس گفته شده در این گفتار برای شما مهم‌تر از بقیه است؟ می‌توانید علت آن را برایمان بنویسید؟

به اشتراک گذاری

One Comment

  1. Fatemeh پاسخ

    سلام وقت بخیر.به نظر من درس اول خیلی مهم بود .چون واقعا تاثیرو اثر گذاری اون رو توی زندگی روزانه ام تجربه کردم .یعنی ما اغلب اوقات وقتی به چالش بر میخوریم منتظر میشینیم تا برای انجام یه کار بزرگ که می‌تونه زندگی مون رو متحول بکنه آماده بشیم. در صورتیکه انجام کارای کوچک هست که وقتی بطور مداوم تکرار بشه می‌تونه زندگی مون رو متحول بکنه.مثلا شاید پیش اومده باشه که ما یه عالمه کار داریم و اتاقمون هم به هم ریخته هست و از لحاظ نظافت شخصی هم تعریفی نداریم و یه عالمه کار انجام نشده هم داریم که به اغلب اونها نمی‌رسیم و در آخر روز با احساس درماندگی مواجه میشیم و میگیم از فردا دیگه یه برنامه سنگین وضع میکنم یا فلان کار بزرگ رو انجام میدم .در صورتیکه اگر ما کمی وضع ظاهری خودمون و محیط اطراف مون رو بهبود بدیم و تمیز کنیم و این دست از کارای کوچک و به ظاهر پیش پا افتاده رو انجام بدیم بسیار بهره ور تر از سابق خواهیم شد . موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *