چگونه “ترس از عدم موفقیت” را کنار بزنیم؟

ترس‌ها عجیب هستند. گاهی وجود برخی چیزها و گاهی نیستی برخی از آنها ما را هراسان می‌کند. ترس از عدم موفقیت یا چهره دیگر آن یعنی شکست، در دسته دوم قرار می‌گیرد. چون در این هنگام، ما از یک اژدهای دو سر نمی‌ترسیم؛ بلکه از نرسیدن به موفقیت هراسانیم. مقابله با ترس‌هایی که به خاطر وجود برخی چیزها در وجودمان لرزه ایجاد می‌کنند، بسیار راحت‌تر از ترس‌هایی مانند موفق نشدن است.

چون این ترس‌ها در زمان حال حضور ندارند و به آینده‌ای نامعلوم حواله شده‌اند. آنها مثل یک غول موفقیت‌خوار، جایی در کمین نشسته‌اند تا به مجرد نزدیک شدنمان به یک موقعیت موفقیت‌آمیز، آن را یک لقمه چپ کنند. در این گفتار به سراغ «ترس از عدم موفقیت» می‌رویم، آن را وارسی می‌کنیم و به دنبال راه‌هایی برای مدیریتش می‌گردیم. اگر احساس می‌کنید که چنین ترسی در وجودتان سوسو می‌زند، تا پایان این ماجرا ما را همراهی کنید.

کمتر بترس و بیشتر امیدوار باش. کمتر بخور و بیشتر بجو. کمتر غرولند کن و بیشتر نفس بکش. کمتر حرف بزن و بیشتر گوش کن. در این صورت، تمام چیزهای خوب متعلق به تو خواهند بود.

Norman-Vincent

نورمن وینسنت پیل

» چه عواملی باعث ترس از عدم موفقیت می‌شوند؟

هر ترسی، علتی دارد که کشف، و برطرف کردن آن، تنها راه رهایی از چنگال‌هایش به شمار می‌رود. ترس از موفق نشدن نیز از این قافله مستثنا نیست. در ادامه گفتگویمان چند مورد از مهم‌ترین علت‌های ترس از موفق نشدن را با هم بررسی می‌کنیم:

  1. ما نمی‌دانیم چه می‌خواهیم یا دردسر گم شدن در ناکجاآباد

تردید، نشانه‌ای بسیار کار راه‌انداز است. چون به ما کمک می‌کند تا با احساس واقعی‌مان در مورد چیزهایی که به دنبالشان هستیم یا حتی نیستیم، آشنا شویم. بخش بزرگی از ترس ما در مورد شکست‌ خوردن و موفق نشدن از این ناشی می‌شود که واقعا نمی‌دانیم که از زندگی‌، کار یا تحصیلمان چه می‌خواهیم.

به همین دلیل، وقتی به دلایل گوناگون، مثل، قرار گرفتن تحت تاثیر موفقیت دیگران، دیدن یک کلیپ انگیزشی یا تماشای خودِ رویاهایمان در زندگی واقعی دیگران، به تکاپو می‌افتیم تا ما هم هدفی برای خودمان دست و پا کنیم، به بادبادکی شبیه می‌شویم که همراه با نسیم به این سو و آن سو کشیده می‌شود. در حقیقت، بی‌هدفی‌مان ما را به اشتباه می‌اندازد و با خودمان فکر می‌کنیم که حتما چیزهایی که دیگران می‌خواهند، برای ما هم مهم خواهند بود.

غافل از آنکه میان چیزی که فکر می‌کنیم دوست داریم و چیزی که واقعا به آن علاقه داریم، از زمین تا آسمان فاصله وجود دارد. دست آخر، بعد از اینکه آن هدف کذایی و غریبه را برای خودمان انتخاب کردیم، ترسی عجیب، وجودمان را در بر می‌گیرد. چون برایمان مثل روز روشن است که به اصل آن هدف، هیچ اهمیتی نمی‌دهیم و برای آن پَشیزی ارزش قائل نیستیم.

ما فقط می‌خواهیم به موفقیت برسیم. چون امیدواریم که احساس گمشده ما، همان چیزی که به وجودمان معنا می‌دهد و زندگی‌مان را با رنگ‌هایش زنده می‌کند، جایی در میان موفقیت‌های این هدف، به انتظارمان نشسته باشد.

این موضوع، ما را در منگنه قرار می‌دهد و فشار روانی بسیاری را بر ذهنمان وارد می‌کند. به دنبال آن، مفهوم شکست و موفق نشدن برایمان به چیزی هولناک تبدیل می‌شود و تا اندازه‌ای ما را می‌ترساند که دلمان می‌خواهد به هر ریسمانی که به دستمان می‌رسد چنگ بزنیم؛ البته مشروط بر اینکه موفقیتمان را تضمین کند!

با این حساب، اگر احساس می‌کنید که ترس از عدم موفقیت، یقه‌تان را سفت چسبیده و آن را رها نمی‌کند، باید نگاهی موشکافانه به اهدافتان و علت انتخاب آنها بیندازید. شاید چیزی که به دنبالش هستید، تنها یک توهم بزرگ از موضوعی است که فکر می‌کنید برایتان مهم است یا به آن علاقه دارید. در حالی که گوهر وجودتان از آن فاصله بسیاری دارد.

  1. ما می‌دانیم چه می‌خواهیم اما نمی‌خواهیم هزینه‌ای بابتش بپردازیم

مشغول شدن ما به انجام یک کار، ما را از انجام دادن کارهای دیگر وا می‌دارد. این همان هزینه‌ای است که همه در مورد پرداخت آن صحبت می‌کنند و گاهی به اشتباه، ماجراهای سوزناک حاصل از تصمیم‌های اشتباهشان را هم به پای آن می‌نویسند. منظور ما از پرداخت هزینه یک هدف، چیزی است که به آن «هزینه فرصت» می‌گویند.

اجازه بدهید این مورد را با یک مثال ساده برایتان توضیح بدهیم. تصور کنید شما کنترل به دست، جلوی تلویزیون نشسته‌اید و فقط چند دقیقه تا تماشای تکرار برنامه مورد علاقه‌تان باقی مانده است. در همین گیرودار یادتان می‌آید که مثلا امروز دوشنبه است و طبق برنامه‌ریزی هفتگی‌تان باید در روزهای زوج، ۶۰ دقیقه ورزش کنید. از طرفی، بعد از این زمان، کار بسیار مهمی دارید که به هیچ عنوان نمی‌توانید آن را عقب بیندازید. حالا شما می‌مانید با انتخاب گزینه‌هایی که پیش رویتان معطل ایستاده‌اند. انتخاب هر گزینه، شما را از انجام دیگری باز می‌دارد و این همان هزینه فرصت است.

 مثلا اگر ورزش کردن را انتخاب کنید، هزینه این انتخاب، تماشا نکردن تکرار برنامه مورد علاقه‌تان است و اگر تماشای برنامه مورد علاقه‌تان را انتخاب کنید، پشت‌پا زدن به برنامه ورزشی‌تان بهایی خواهد بود که برای این کار می‌پردازید. نکته مهم در هزینه فرصت این است که معمولا حجم مثبت یا منفی هزینه‌ای که می‌پردازیم در دراز مدت افزایش می‌یابد یا حتی می‌توان گفت که چهره واقعی خود را بعد از مدتی طولانی به نمایش می‌گذارد. بیایید به همان مثالمان بازگردیم.

مثلا اگر شما به جای تماشای تلویزیون، ورزش کردن را انتخاب کنید، به دلیل تاثیر مثبتی که روی جسمتان می‌گذارید، در دراز مدت، نشاط و سلامتی خود را حفظ خواهید کرد. موضوع هزینه فرصت در مورد اهدافی که برای زندگی‌، کار و تحصیلمان انتخاب می‌کنیم هم جریان دارد. در این وضعیت دو حالت پیش می‌آید:

  • حالت اول: ما حاضر هستیم هزینه دستیابی به هدفمان را بپردازیم

قرار گرفتن در این وضعیت ذهنی، نشان می‌دهد که ما واقعا هدفمان را دوست داریم، به ارزشمندی‌اش پی برده‌ایم و دلمان می‌خواهد که از تمام نیرو و پتانسیل‌های درونی‌مان برای دستیابی به آن استفاده کنیم. این همان حالتی است که یک قهرمان المپیک را وا می‌دارد تا فعالیت‌های سخت بدنی را تحمل کند، یک محقق را بر آن می‌دارد تا ساعت‌های طولانی از عمرش را به پای تحقیق و کشف راه‌حل‌های جدید صرف کند و قلب یک کارآفرین را سرشار از عطشی بی‌پایان برای تولید، بهینه‌سازی و ارائه خدمات به مردم می‌کند.

افرادی که هزینه رسیدن به هدفشان را می‌پردازند، هرگز احساس یک فرد «دهنده» را ندارند. آنها خودشان را «گیرنده» یک شور، یک احساس و یک جریان شورانگیز از حرکت و توانایی می‌یابند و از لحظه‌لحظه این ماجرا، لذت می‌برند.

  • حالت دوم: وقتی پای عمل پیش بیاید، از زیر بار پرداخت هزینه هدفمان شانه خالی می‌کنیم

این نشان می‌دهد که هدفمان آن‌قدرها هم برایمان مهم و با ارزش نیست. بنابراین، اصرار بی‌جا برای یافتن یک راه ارزان‌تر، کم‌زحمت‌تر و کوتاه‌تر نه تنها راه به جایی نمی‌برد بلکه عمر گرانبهای ما را پای چیزی هدر می‌دهد که حتی خودمان هم ارزشی برایش قائل نیستیم. در این حالت، بهترین راه این است که از همان جایی که آمده‌ایم برگردیم و جلوی این هدر رفت انرژی، انگیزه، زمان و حتی سرمایه را بگیریم. سپس آن را برای کشف و آغاز حرکت در مسیری که واقعا خواهانش هستیم، خرج کنیم.

  1. درگیر شدن با پارادوکس ایکاروس

«پاردوکس ایکاروس» یا «Icarus Paradox» قانونی است از یک افسانه یونانی الهام گرفته شده است. بر اساس این اصل، چیزهایی که باعث موفقیت ما شده‌اند، می‌توانند زمینه‌های شکست ما را هم فراهم کنند. شاید بهتر باشد برای درک عمیق‌تر این موضوع، اشاره کوتاهی به افسانه «ایکاروس» بیندازیم. این افسانه کهن در مورد پدر و پسری است که در یکی از کوه‌های مرتفع باستانی، زندانی‌ شده‌اند.

پدر ایکاروس برای اینکه از زندان فرار کند، با کمک پرهای پرندگان برای خودش و پسرش، بال‌ درست کرد تا با آنها از بالای کوه پایین بیایند. قبل از پریدن، به پسرش گفت: «ایکاروس، تو می‌توانی با این بال‌ها در آسمان پرواز کنی و بالا بروی. اما یادت باشد، خیلی بالا نروی. چون گرمای خورشید، موم‌های میان پرها را آب می‌کند و تو سقوط خواهی کرد.» بعد از پریدن، ایکاروس که پرواز کردن زیر زبانش مزه کرده بود، نصیحت پدر را پشت گوش انداخت و تا هر جا که دلش خواست بالا رفت. اما نور خورشید هم کار خودش را کرد. موم‌ها آب شدند و ایکاروس در دریا سقوط کرد.

داستان ما و شکست‌هایمان هم بی‌شباهت به ماجرای ایکاروس نیست. هر کدام از ما برای موفقیت خود از ابزارها، راهکارها، استراتژی‌ها و فکرهای گوناگونی استفاده می‌کنیم. وقتی مزه نتیجه خوب این کارها و راه‌حل‌ها زیر زبانمان مزه می‌کند، دیگر حاضر نیستیم که آنها را با روش‌های بهتری جایگزین کنیم. غافل از آنکه هر راه‌حل یا استراتژی‌، فقط در یک دوره زمانی خاص، پاسخگوی نیازهای ما خواهد بود.

وقتی با تکیه بر نتیجه خوب یک روش، حاضر به استفاده از روش‌های جدید نباشیم، انعطاف‌پذیری خود را به یغما می‌دهیم و شرایط را به سمتی پیش می‌بریم که ناخواسته با همان راهکارها زمینه شکست خود را فراهم می‌کنیم.

گاهی ترس از عدم موفقیت، ریشه اصلی اصرار ما برای به کار بردن یک روش یا استراتژی خاص به شمار می‌رود. ما می‌ترسیم که با امتحان کردن راه‌های جدید، فاصله خود را با موفقیت‌ افزایش دهیم یا بدتر از آن، هرگز به موفقیتی که انتظارش را می‌کشیم نرسیم. به همین دلیل، قدم‌هایمان پر از ترس و احتیاط افراطی خواهند شد.

  1. پای غرور در میان است

یکی از علت‌های پنهان اما بسیار بزرگی که باعث می‌شود، حجم غیرقابل تحملی از ترس، وجودمان را تصاحب کند، غرور است. ما می‌ترسیم که موفق نشویم؛ نه به این خاطر که عاشق هدفمان هستیم، بلکه به این دلیل که نمی‌خواهیم بر آن چهره بَری از خطایی که جلوی دیگران ساخته‌ایم، حتی به اندازه یک ارزن، خط و خشی وارد شود.

غرور، دست و پای اندیشه ما را می‌بندد. ما را به فردی ترسو، بی‌منطق، متعصب، غیر قابل انعطاف، محدود و کوچک تبدیل می‌کند. وقتی غرورمان از منطقمان پیشی بگیرد، برای حفظ چهره موفق خودمان دست به انجام کارهای عجیبی می‌زنیم و به راحتی، وجدانمان را لگدمال می‌کنیم. گذشته از این، غرور، همسایه دیگری هم دارد و آن طمع است. وقتی به موفقیت غرور آمیز خود معتاد شویم، طمعی سیری ناپذیر و جنون آمیز وجودمان را تسخیر می‌کند.

در آن هنگام، دیگر به این فکر نمی‌کنیم که چه چیزهایی را دوست داریم و از چه چیزهایی خوشمان نمی‌آید. حتی به این هم فکر نمی‌کنیم که با داشته‌های بی‌دلیل خود چه کاری می‌خواهیم بکنیم یا چه شادی و سود کشف نشده‌ای در آنها پنهان شده است. ما فقط می‌خواهیم آنها را داشته باشیم و با ملاتشان، برج‌های غرورمان را بلندبالاتر کنیم. غافل از آنکه هر چه برج‌های غرورمان بلندتر باشند، سقوط از آنها ویران کننده‌تر خواهد بود.

https://arshiyan.com/blog/wp-content/uploads/2020/02/arshiani-sho.gif

» شکست، غول بی‌شاخ و دم نیست، نترسید!

«ماری کوری» می‌گوید: «در زندگی از هیچ چیز نباید ترسید؛ تنها باید همه چیز را فهمید.» با این حساب، وقتی ترس از عدم موفقیت یا شکست، گریبانمان را می‌گیرد، باید به عمق درک خود از مفهوم شکست، تردید کنیم. در حقیقت، شکست‌ها چیزهایی ترسناک یا حتی خطرناک نیستند و به یکباره رخ نمی‌دهند.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید، طبق تحقیقاتی که روی چندین کسب و کار و سازمان تقریبا بزرگ انجام شده است، قبل از هر شکست بزرگ، دست‌کم هفت مشکل بسیار کوچک، خودشان را نشان می‌دهند اما ما به آنها توجهی نمی‌کنیم. همین مشکل‌های کوچک، دست به دست هم می‌دهند و نتیجه تلاش‌های ما را در یک چشم بر هم زدن، ضایع می‌کنند. در دل هر شکست، چندین و چند نکته نهفته‌اند که می‌توانند راهکاری برای ادامه راه یا حتی تلنگری برای تغییر مسیر باشند.

شاید بهتر باشد به جای تلف کردن وقتمان روی ترس از عدم موفقیت، گیوه‌هایمان را وَر بکشیم، دستانمان را روی زانوهایمان بگذاریم و قدمی برای روشن کردن تکلیفمان با اهدافمان و ایجاد تغییری واقعی در زندگی‌مان برداریم.

می‌توان شکست را یکی از شیوه‌های یادگیری به شمار آورد. بر این اساس، شکست زود هنگام، نوعی سرمایه‌گذاری برای موفقیت به شمار می‌رود. چیپ هیث، نویسنده

حالا نوبت شما است. به عنوان تمرین، سه مورد از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین شکست‌هایتان را روی کاغذ بنویسید. سپس به این چهار پرسش پاسخ دهید:

  1. آیا قبل از تجربه این شکست، از وقوع آن ترس داشتید؟
  2. آیا قبل از تجربه این شکست، متوجه اشتباه‌های کوچکی در مورد آن ماجرا یا موقعیت شده بودید؟
  3. آیا می‌توانید سه درس مهمی که از این ترس‌ها گرفتید را برایمان بنویسید؟

اولین اقدامتان بعد از تجربه این شکست چه بود؟ از یک تا ۱۰، چه نمره‌ای به این اقدام می‌دهید؟

به اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *