آزادی، معناهای متفاوتی دارد. شاید به همین دلیل است که هر کسی آن را با توجه به محدودیتهایش معنی میکند. عدهای آزادی را در اجرای سیاست به شیوه دلخواهشان معنا میکنند و عدهای دیگر آن را در ثروتمند شدن و رهایی از فقر میبینند.
برای عدهای دیگر، آزادی واقعی، رها شدن از زندان ذهنشان و به دست گرفتن کنترل زندگیشان است. این ژرفترین معنایی است که میتوان برای آزادی پیدا کرد. در این گفتار به سراغ «بهانه» و «بهانهجویی» میرویم و به دنبال راهی برای خلاصی از این محدودیت ذهنی میگردیم. با ما همراه باشید.
» بهانه چیست؟
میان ما و کسی که دوست داریم باشیم یا جایی که ایستادهایم با جایی که میخواهیم به آن برسیم، تنها یک مانع واقعی وجود دارد و آن مجموعهای از بهانهها است که آنها را در قالب داستانهای سوزناکی از نتوانستنهایمان به خورد خودمان میدهیم.
وقتی کار، موقعیت یا فرصت تازهای مسیرش را به سمت زندگی ما کج میکند، شروع به بافتن آسمان و ریسمان به هم میکنیم و هزار دلیل محکمه پسند را به وجود میآوریم تا همگان و بیشتر از همه، خودمان را قانع کنیم که عمل کردن به روش قبلی و ماندن در همان وضعیت گذشته، بسیار بهتر از تغییر کردن و قدم گذاشتن در شرایط جدید است.
به دنبال این ماجرا، فرصتها همچون مه صبحگاهی از کفمان میروند و ما به جای قدم برداشتن رو به جلو مدام در جایی که هستیم درجا میزنیم.
ماجرا به همینجا خلاصه نمیشود. گاهی ما از منابع خارج از وجودمان هم برای واقعی جلوه دادن بهانههایمان کمک میگیریم. مثلا از علم برای راحت کردن وجدانمان استفاده میکنیم و با خودمان میگوییم: «سرشت من اینگونه است. من به طور ذاتی انسانی عصبانی هستم و هرگز نمیتوانم خودم را تغییر دهم.»
جالب اینجا است که اکنون علم و دانش روانشناسی موضوعهایی مانند توانایی نامحدود ذهن انسان برای تغییر خودش و جهان پیرامونش را با روشهایی کاملا علمی به اثبات رساندهاند. در واقع، بهانهها دمدستترین و ارزانترین چیزهایی هستند که میتوانیم آنها را مثل یک سپر جلوی خودمان بگیریم تا در مقابل تغییر کردن مقاومت کنیم.
» ماجرای دو ناتوانی بزرگ در پس و پیش زندگی
انسان در طول زندگی خود با دو نوع ناتوانی دستوپنجه نرم میکند. ناتوانی اول هنگامی ایجاد میشود که بشر از بهانهها مثل یک مُسکن برای دور کردن دردسر تغییرها استفاده میکند. در ابتدا همهچیز خوب است، اما وقتی اثر تسکیندهنده این مُسکن از بین میرود، بهانهها انسان را با چیزی بسیار دردناکتر به نام «افسوس خوردن» تنها میگذارند.
شاید شما هم افرادی را دیده باشید که به هنگام یادآوری یک موقعیت در گذشته، فرصت آشناتر شدن با کسی که به او علاقه داشتند یا موارد بسیاری از این دست، از عمق وجودشان آه میکشند و افسوس میخورند. بدون تردید، فرصتهای گذشته هرگز بازنمیگردند و آنها درد ناتوانی برای بازسازی گذشته را تا آخر عمر با خود به دوش میکشند.
اراده یعنی سختکوشی برای مدتی طولانی در رسیدن به یک هدف؛ یعنی غلبه کردن بر بهانهها، استقامت به خرج دادن و حرکت کردن رو به جلو.
جان گوردون، نویسنده و سخنران
ناتوانی دوم به زمانی مربوط میشود که افراد سعی میکنند برخی از عادتهای خود را کنار بگذارند و بخشی از وجودشان را تغییر دهند. در آن هنگام، احساس ناتوانی کرده و فکر میکنند که بیشتر از این نمیتوانند زیر فشار شرایط تازه دوام بیاورند. این دقیقا همان وضعیتی است که قبل از تغییر واقعی برایشان ایجاد میشود.
در این مرحله، تنها کمی صبر، کمی استقامت و امیدواری میتواند کلید ورود به تغییر واقعی را در اختیارشان قرار دهد. در واقع، آن احساس ناتوانی مانند یک چراغ آگاهیدهنده عمل میکند و نزدیک شدن به دگرگونی را خبر میدهد.
در هر دو مورد، احساس ناتوانی وجود انسان را در برمیگیرد. اما ماجرای پس از این احساس کاملا متفاوت است. در حالت اول، احساس ناتوانی هیچ سودی ندارد. چون فرصت مورد نظر از دست رفته است.
اما در حالت دوم، احساس ناتوانی نویدی برای به دست آوردن چیزهای تازه و تبدیل شدن به کسی است که همیشه آرزویش را داشتهاید. امیدوارم شما هم با ما موافق باشید که خرج کردن صبر، شکیبایی و انگیزه در حالت دوم، بهترین تصمیم ممکن است؛ تصمیمی که آینده را تغییر میدهد.
» چگونه از دست بهانهها نجات پیدا کنیم؟
بهانهها قدرتمند هستند. آنها به سادگی راه گلوی ما را میبندند تا دیگر نتوانیم چیزهایی که دوست داریم را صدا بزنیم. در واقع، کسی که این قدرت را به آنها داده است، خودمان هستیم. بنابراین تنها خودمان میتوانیم قدرت را از آنها بگیریم. در ادامه این گفتار به دنبال راههایی میگردیم تا قدرت بهانههایمان را کم کنیم:
- گام اول: به خودآگاهی برسید
نخستین راه برای کنار گذاشتن بهانهها این است که متوجه بهانهتراشی خودمان باشیم. تنها در این صورت است که میتوانیم بهانهها را شناسایی کرده و آنها را از زندگی خود حذف کنیم.
آگاهی به شما این قدرت را میدهد که از جایی بیرون از وجودتان به خودتان نگاه کنید. شاید تماشای خودتان در این وضعیت، کمی شما را ناراحت کند و حتی از خودتان ناامید یا شرمنده شوید. اما این شوک باعث بیداری شما میشود. آن هنگام است که از صمیم وجودتان تصمیم میگیرید که تغییری اساسی در وضعیت فعلی ایجاد کنید.
راه دیگری که میتواند آگاهی شما را به طور کلی افزایش دهد، کنار گذاشتن تعصب روی هر چیزی و گشودن ذهنتان برای پذیرفتن و درک بیشتر جهان است. در این صورت، هیچ محدودیتی در ذهنتان به رسمیت شناخته نمیشود، هیچ غیرممکنی وجود خارجی نخواهد داشت و همه انسانها با تمام فکرها و سبک متفاوت زندگیشان تا جایی که آسیبی به دیگران و طبیعت نرسانند محترم و زیبا خواهند بود.
شاید دستیابی به این سبک تفکر آزاد، در ابتدا چندان هم برایتان آسان نباشد، اما وقتی درب قلب و ذهنتان را به روی جهان باز کنید، چهره تازهای از خودتان و هستی را خواهید داد. آن هنگام است که میفهمید دنیایی که در آن فکر و زندگی میکردهاید چقدر محدود و کوچک بوده است.
- گام دوم: برای خودتان بهانههای جدید بتراشید
یکی از اصول مبارزه این است که از نیروی رقیب برای نابودی خودش استفاده کنیم. میتوان این روش را در مورد بهانهها هم به کار گرفت. مثلا اگر در گذشته برای ورزش نکردن هزار یک بهانه را پشت سر هم ردیف میکردید، اکنون سعی کنید برای ورزش کردن بهانه بیاورید. در واقع، بهانهها همان دلیل و چرایی ما برای انجام کارها هستند.
اگر قبلا توانستهاید برای انجام ندادن یک کار دلیل بیاورید، حتما برای انجام دادنش هم میتوانید دلیلی درست و حسابی دستوپا کنید. شاید در ابتدا ذهنتان در مقابل این روش مقاومت کند و چنین کاری چندان به نظرتان کارساز نیاید. اما اگر مقاومت کنید و کوتاه نیایید، حتما پیروز این میدان خواهید شد.
- گام سوم: در لحظه حال زندگی کنید
حضور در لحظه حال و زندگی کردن در همین ثانیهها میتواند به عنوان یک کلید طلایی عمل کند و قفل میان شما و بهانههایتان را باز کند. در حالت معمولی، زمان حال ما ترکیبی از گذشته و آینده است. اگر بتوانیم میان این دو لحظه، یک فضای خالی را برای لحظه حال باز کنیم، به دستآوردهای ستودنی خواهیم رسید.
مواردی مانند آرامش، بهبود وضعیت جسمی و درمان بیماریها، تمرکز و خلاص شدن از چنگال بهانهها تنها نمونههایی کوچک از قدرت زیستن در لحظه حال هستند. شاید نتوان تمام ۲۴ ساعت شبانهروز را در لحظه حال زندگی کرد. اما همان دقیقههای کوتاه که در صورت تلاش میتوانند به ساعتها تبدیل شوند هم تاثیر خودشان را روی زندگی ما میگذارند.
وقتی در اکنون حضور داریم نیازی به بهانهتراشی پیدا نمیکنیم. چون مسیر گذشته و آینده را به روی ذهن خود بستهایم. به همین دلیل میتوانیم بهانهها را رها کنیم. در واقع، لحظه حال به بهانه نیازی ندارد. این گذشته و آینده هستند که خودشان را به داشتن بهانهها معتاد کردهاند.
یکی از ترفندهایی که میتواند شما را بیدرنگ وارد لحظه حال کند، پرداختن به کاری است که عاشقانه آن را دوست دارید. برای عدهای این کار در نقاشی کردن خلاصه میشود، عدهای دیگر دوست دارند بنویسند، آهنگ بزنند یا حتی کتاب بخوانند. فهرست این کارها تمام نشدنی است. سعی کنید هر روز چند دقیقه به کاری که واقعا دوست دارید بپردازید و به جسم و روحتان مجالی برای زیستن، فرسنگها بالاتر از بهانهها را بدهید.
- خیلی حساب و کتاب نکنید
گاهی، چیزی که نمیگذارد ما قدم از قدم برداریم، زیاد فکر کردن به روش رسیدن به خواستهها و اهدافمان است. در واقع، ما به جای عمل کردن و قدم برداشتن، مدام به نتیجه کار فکر کرده و بیهوده خودمان و ذهنمان را خسته میکنیم. در این هنگام، ذهنمان برای فرار از حجم افکار بیهدف، بهانههایی را پشت سر هم ردیف میکند تا ما از خیر رسیدن به آن هدف بگذریم.
اگر هدفی در زندگیتان دارید و واقعا از صمیم قلب میخواهید که به آن برسید در گام نخست باید ذهنتان را برای پذیرش این هدف آماده کنید. وقتی در ذهن خود بتوانید دستیابی به آن هدف را تصور کنید، راهی برای انجام آن در دنیای فیزیکی پیدا خواهید کرد. در آن هنگام است که آدمهای درست، فرصتهای استثنایی و راهکارهای طلایی در مسیرتان قرار خواهند گرفت. همهچیز از ذهن شما آغاز میشود. این را فراموش نکنید.
- از توهم نیازمندی بیرون بیایید
علت بزرگ دیگری که ما را به سمت داشتن بهانههای جورواجور سوق میدهد، توهم نیاز داشتن به چیزها، افراد یا مکانها است. در این هنگام ما شروع به ساختن بهانهها میکنیم تا از آنها برای پیچاندن خودمان و تواناییهایمان نهایت استفاده را ببریم. مثلا میگوییم: «من پول کافی برای راهاندازی یک شرکت ندارم.
در نتیجه، تلاش کردن در این زمینه بیهوده است.» وقتی احساس میکنیم به چیزی نیاز داریم، این آهنگ را از وجودمان به سمت کائنات میفرستیم که: «من آن چیز را ندارم و اثری از آن در زندگی من نیست. کسی یا چیزی آن را از من دریغ کرده است و حالا به شدت دچار زحمت و رنج شدهام.» ترجمه این آهنگ در کائنات به این ترتیب است: «من آن چیز را ندارم. لطفا نیستیاش را در زندگیام بیشتر کن!» این یک خودتخریبی واقعی است.
اعتراف کردن به نیازمند بودن، ما را ضعیف، وابسته و کمارزش میکند. هر گاه این فکر به ذهنتان خطور کرد که به چیزی نیاز دارید یا کمبود آن را در زندگیتان احساس کردید، مقداری از آن را به دیگران ببخشید. به عنوان مثال، اگر پول، نهر بیجانی در زندگی شما است، مقداری از آن را به کسی که دوست دارید یا کسی که احساس خوبی در شما ایجاد میکند ببخشید.
خواهید دید که مقدار بسیار فراوانی از پول، راهی برای ورود به زندگیتان پیدا خواهد کرد. چون شما آهنگی بسیار متفاوت را به کائنات ارسال کردید و گفتید: «من میبخشم چون توانا هستم. چون باور دارم که بخشش من، چیزی از دارایی و داشتههای فراوانم کم نمیکند.» به دنبال این آهنگ، جهان هستی مقدار بیشتر و بیشتری از ثروت را به سمتتان روانه میکند.
این مورد درباره عشق، آرامش، شادی، خوشبختی و سلامتی هم به همین شکل اجرا میشود. اگر عشقی واقعی در زندگیتان وجود ندارد، به جای اینکه احساس نیاز کرده یا عشق را از دیگران گدایی کنید، خودتان را منبع عشق بدانید و آن را در زندگی خود پراکنده کنید، خواهید دید که به زودی واقعیترین عشق دنیا راهی به سوی زندگیتان باز خواهد کرد.
اگر بیمار هستید به جای اینکه بیماری خود را فریاد بزنید و بابت آن اندوهگین باشید، از عمق وجودتان احساس سلامتی کنید. کمکم این احساس در تکتک سلولهای جسمتان نفوذ میکند و سلامتی از دست رفته خود را باز خواهید یافت. فکر شما، دریچهای به سمت خوشبختی و سعادت یا نگونبختی و عذاب است. اگر میخواهید زندگیتان تغییر کند، ابتدا باید فکر خود را تغییر دهید.
» سرنوشت، ساختنی است نه پذیرفتنی!
بهانهها وجود دارند چون ما آنها را به زندگی خود فرا میخوانیم. ما خود را پشت بهانههایمان پنهان میکنیم تا دلیلی درست و حسابی برای زندگی کردن در شرایط فعلی داشته باشیم. لحظهای با خودتان فکر کنید…چه میشد اگر به جای بهانه تراشیدن، به دنبال چارهای برای حل کردن مشکلتان میگشتید؟
زندگیتان چه تغییری میکرد اگر به جای بهانه آوردن، کسب و کار خودتان را راه میانداختید؟ الان کجا بودید اگر به جای بهانه آوردن، شجاعت به خرج میدادید و در لحظه مناسب تصمیم میگرفتید؟ شاید نتوان برای فرصتهای گذشته کاری کرد. اما هزاران فرصت دیگر در روزهای آینده زندگیتان به انتظار شما نشستهاند. اگر برای رها شدن از بهانهها دست به اقدامی واقعی بزنید، در آیندهای بسیار نزدیک، جایگاه واقعی خود را پیدا خواهید کرد.
نظر شما چیست؟
معمولا در چه زمینههایی برای خودتان بهانه میتراشید؟
دیدگاهتان را بنویسید